

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج
یا ذا الجلال و الاکرام ، یا ذا النعماء و الجود ، یا ذا المنّ و الطول
حرم شیبتی من النار![]()

سیاه روتر از آنم که جرات کنم به سپیدارها نزدیک شوم،
بی مایه تر از آنم که داراییم کفاف خریدن یک شاخه لبخند را برای لبانت بدهد.
دلم هر جایی تر از آن است که بتواند شبی، ساعتی یا حتی به قدر چند جمله ای با تو خلوت کند.
اما شکسته تر از آنم که به انکسارم رحم نکنی، و تکیده تر از آنم که راضی بشوی استخوان هایم زیر بار بیاعتنایی ات خرد شود، و دست خالی تر از آن که دست رد به سینه ام بزنی!
![]()
![]()
چه آرزوهایی برایم در سر داشتی و به بارور شدنم چه امیدها که نبسته بودی! چه خاطره هایی شیرین داشتم از هم صحبتی با تو و چه جام هایی از نور ناب نوشیده بودم از کلامت!
چرا عقب افتادم از قافله ات؟ چرا جا ماندم از کاروانت؟ چه شد که تا به خود جنبیدم، وسط صحرا،زمین گیر خفت خود شدم و دیگر از تو حتی سوسویی هم پیدا نبود؟
تقصیر که بود؟![]()
من؟ ...
آری! این من بودم که خودم را برابر وسوسه ابلیس باختم، من بودم که بریدم، من بودم که کم آوردم و آن وقت چشم گشودم و دیدم کارم دارد به جای باریک تر می کشد!
منی که تو را در بهاری ترین سپیده بی ابرترین قله ها یافته بودم، حالا از قعر پاییزی ترین غروب های پستترین دره ها، صدایت می زنم و باور کن ایمان دارم که انعکاس هق هق و بازتاب های "های هایم" به گوشت می رسد و تو با این که می شنوی ... نه، نباید با پایان بردن این جمله به سوی تو تیر اتهام اندازم، باید به خودم نشتر اعتراف بزنم .
![]()
![]()
باز هم این منم که اشکم بی بهره از اضطرار است و ضجه ام خالی از اصرار زیرا نمی شود گداختگی دلی به چشمت بیاید اما قدمی برای تسلایش برنداری، نمی شود تب و تاب را و پریشانی را ببینی و برای دستگیری، پا پیش ننهی، نمی شود سرانگشتی به ضریح توسلت، دخیل بزند و تو از گره گشایی دریغ کنی!... تو داری شبانه، گوشه گوشه این دریای توفانی را می کاوی.

بادبانهایی به بلندای قامتت افراشته و هزاران ریسمان ناگسستنی برای نجات آویخته ای و پیشانیت تا به بیکران ها می تابد، اما باید پنجه غریق هم از میان گرداب بیرون آمده باشد تا تو خودت را برسانی و بیرونش بکشی!
![]()
![]()
![]()
اگر تو را فراموش کرده باشد، حق داری سراغش را نگیری و بگذاری بازیچه التهاب امواج شود، حق داری!...
ولی بیا و به حق آن نان و نمکی که سر سفره کرامتت خوردهام، لحظه ای از این غفلت زدگی من درگذر تا برایت بگویم: وقتی آدم دارد غرق می شود، اضطراب، فریادش را در گلو خفه می کند!
![]()
![]()
کسی که یک عمر در عرشه کشتی تو زیسته و به ناز و نعمت عاطفه ات خو کرده، وقتی ببیند خودش با پای خودش به میان ورطه پریده، واقعاً رویش نمی شود چیزی طلب کند. حتی اگر آن خواهش، رها کردنش از تباهی باشد، به خودش اجازه نمی دهد به تو اعتراض کند، به درگاهت شکوه کند، عریضه بنویسد یا دست تظلم بر آورد! احساس می کند مجبور است با رنجش کنار بیاید و بغضش را ته نشین حنجره اش کند و با این حال از شرح حال و روزش برای تو سر باز زند...!
![]()
اما خوب که گوش می سپارم، انگار نجوای تو از میان هیاهوی بوران، حرف دیگری دارد! تو می گویی: می دانم که زلال دلبستگی ات به من را گل آلود کرده ای، خبر دارم موریانههای نافرمانی چه بر سر کلبه سر سپردگیات آورده اند، از هر طپش و ضربانی که قلبت دارد، قصه کسالت و یاست را شنیده ام. اما آخرش چه؟ مگر غیر از خانه من پناهگاهی پیدا می کنی؟ مگر جز من کسی هست که زیر سایه اش، آوارگیات را از یاد ببری؟ مگر نزدیک تر از من عزیزی پیدا می کنی یا دلسوزتر از من، رفیقی را می شناسی؟ مگر نمی دانی که من سرچشمه حیاتم و هر چه سوای من سراب مردگی است؟ پس چه می گویی؟! دست بر دست نهادن و به من پناهنده نشدن چه فایده ای برایت دارد؟...

بیا برای یک بار هم که شده، دلت را به دریای مهر من بزن و همه آن چه تاکنون کرده ای به کناری بگذار و بی آن که به گذشته ات فکر کنی، از ژرفای ضمیرت مرا بخوان! آن وقت می بینی که همان دم، سبکبال در آسمان آغوشم پروازت می دهم و تو می توانی تا همان قله های بی ابر، دیده در دیده من اوج بگیری..."
السلام علیک یا عشق

انتظار
بیا که دیده ام از انتظار لبریزست
کویر سینه تفتیده ام عطش خیزست
شکوه رویش سکر آور بهارانی
که بی طراوت رویت بهار، پائیزست
به باغ عاطفه عطر نگاه تو جاریست
مشام جان ز شمیم تو عطر آمیزست
همیشه خاطر ما آشیان یاد تو باد
که در هوای تو پرواز، خاطر انگیزست
بخوان که نغمه تو معجز مسیحائی است
نوای گرم تو شور آور و شکر بیزست
دلم ز حلقه مویت رها نمی گردد
که گیسوان بلند بتان دلاویزست
ز کوچه سار دیار دلم عبور نکرد
بغیر دوست، که این کوچه، کوی پرهیزست
بیا و بر دل آلوده ام نگاهی کن
که پیش عفو تو کوه گناه ناچیزست
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم اله الرحمن الرحیم
الهى! امیرانِ کشور دل به درگاهت حقیرند و اسیرانِ بُت نفس به یاریت فقیر. ما را امیر کشور دل کن تا اسیر فرعون نفس نشویم .
یا ذا الجلال و الإکرام یا ذا النعماء و الجود یا ذا المَنِّ و الطول حرِّم شیبتی علی النار (دعای ماه رجب)
اِلهی اَتَرانی ما اَتَیتُکَ اِلاّ مِنْ حَیْثُ الْامال.( دعای صباح )![]()
این مـژده به بنــدگان تائب آمد
خیزید که لیلة الرغـــــائب آمد
ای کاش ندا دهند که فردا جمعه
ای منتظـران امام غـــائب آمد!
ماه رجب، زندگی و تولـدی دوباره را بـه عاشقان نوید می دهد. رجب فصل جدیدی در کتاب زندگی می گشاید که از عطر دل انگیز نیایش سرشار است، آنان که در وادی مراقبه و شهود در محضر خدای متعال گام برمی دارند به خوبی قدر چنین ایامی را دانسته و بسیار سخت تر، هوشیارتر و جدی تر از دنیا طلبان در پی بهره گیری از این فرصت ارزشمند هستند .
گر چه تمام ماه رجب، نزد خداوند و اولیاء الهی عزیز و ارجمند است اما برخى از اوقات آن، فضیلت ویژه اى دارد مثلا اولین شب جمعه ماه رجب، داراى امتیازى بزرگ است. پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) مى فرماید: از اولین شب جمعه ماه رجب غافل نشوید، فرشتگان آن را «لیلة الرغائب» مى نامند.

چرا که وقتى یک سوم از شب گذشت، هیچ فرشته اى نیست مگر اینکه در کنار کعبه آید آنگاه خداوند نظر مرحمت به آنان کند و فرماید: فرشتگانم! هر چه خواهید از من بخواهید. فرشتگان گویند: بارالها حاجت و خواسته ما آن است که روزه داران ماه رجب را بیامرزى، خداوند متعال فرماید: آمرزیدم. اگر هیچ حادثه اى در ماه رجب رخ نمى داد، باز هم رجب ارزش خاص و ویژگى استثنائى خود را داشت، اما حوادثى در آن از جمله لیلة الرغائب موجب شرافت و کرامت مضاعف این ماه شده است.
بله لیلة الرغائب هست ، شب آرزوها و خواسته ها ...
در این شب زیبای بهاری که هنوز هم دل آسمانی منتظران در فراق صاحب عصر و زمان ، گرفته است ، منادی از آسمان ندای اجابت سر میدهد که :
ادعونی استجب لکم ، ادعونی استجب لکم ...![]()
اما چه کنم که هنوز بعد از گذشت ثانیه ها و دقائق و ساعات وسال ها ، ادب نجوای با صاحب خویش را پیدا نکرده ام و میدانم که تقصیر از ماست که هنوز نمی دانیم آداب سائل شدن در درگاهش را و با خود زمزمه میکنم که : گر گدا کاهل بُوَد تقصیر صاحب خانه چیست ...
اما هر چه بادا باد ، امشب ما به می لب می زنیم ، دم زِ نام نامیِ زیبای صاحب می زنیم ، با آفریدگارمان نجوا میکنیم :
خدای من ! تو تنها کسی هستی که وقتی آرزوهایم و خواسته هایم را با تو در میان مینهم، احساس خفت و حقارت نمیکنم . چرا که طبق کلام امیر بیان علی علیه السلام اگر انسان چیزی را از دیگری طلب کند ، اگر به اوبدهد ، منت است و اگر ندهد ذلت...
الهی ! به من بیاموز چیزی را آرزو کنم که تو دوست میدارى، چیزی را طلب کنم که مرا به تو نزدیکتر سازد. به من بیاموز در راه رسیدن به خواسته هایم شکیبا باشم و در راه استجابت دعاهایم ، هرگز ناامید نشوم و هرگز در سخاوت بی کران تو تردید نکنم، چرا که : إنک علی کلّ شیئ قدیرٌ ...
خدایا! هر آنچه از زیبایی و نیکی که نزد توست، سخت مرا شیفته خود کرده. به تمام خوبیهایی که نزد خود دارى، مشتاق و محتاج و آرزومندم. صدای مرا بشنو؛ صدای بندهای که امیدش به آنچه نزد توست، بزرگ است؛ (عَظُمَ فیما عِنْدَکَ رَغْبَتُهُ ) ...
یا عالم السرّ و النجوی ! هر آنچه دعا در این شب عزیز ، مقربان و دوستانت به درگاهت آورده اند را آنطور که صلاح می دانید ، از تو خواستاریم که تو به مصلحت ما دانایی و به نیاز ما آگاه ...
خداوندا ! مستجاب کن دعا های مان را و خواسته های مان را آنچنان که سزاوار کرم توست نه چنان که شایسته درخواست ماست
پروردگارا ! زبان نجوایمان الکن است و قاصر از خواستن پس به ما ببخش غلط های قلم هامان و اشتباهات بیانمان را که تو صاحب و مالک مایی و ما به در گاه تو فقیر بنده ، ( الهی انت المالک و انا المملوک فهل یرحم المملوک الا المالک ) ...
فرموده ای که برای آمدن به درگاه من واسطه ای قرار دهید ( وابتغوا الی بالوسیله ) اجابت میکنم و کسانی را واسطه فیض شما قرار میدهم که آنها را دوست داری و آنها هم عاشق تو هستند ( یحبهم و یحبون الله ) ، و چنین خطابشان میکنیم : بِکُم فَتَحَ اللهُ وَ بِکُم یَختِمُ وَ بِکُم یَمحُوا مَا یَشَاءُ وَ بِکُم یُثبتُ وَ بِکُم تُثبتُ الأرضُ أشجَارَها وَ بّکُم تُخرجُ الأرضُ أثمَارَها و بِکُم تُنزلُ السَّماءَ قَطرَها و رزقَها وَ بِکُم یَکشفُ اللهُ الکَربَ وَ بِکُم یُنَزِّلَ اللهُ الغَیثَ... (زیارت جامعه کبیره) .
حال که همه مخلوقات و به خصوص انسان هر چه دارد، به واسطه فیض وجودی پیامبر و اهل بیتش و ائمه هدی، به آن ها رسیده، جای تردید نمی ماند که آدمی باید ولی نعمت زمان خود را بشناسد تا در برابر او سپاسگزار باشد.
وقتی شرط قبولی و پذیرش اعمال مان در پیشگاه حضرت حق، پذیرش ولایت و امامت ائمه هدی است که خودشان به آن تصریح کردند، وقتی فرمودند: ( لا یَقبَلَ اللهُ مِنَ العِبادِ عَملاً ألاّ بمَعرفَتِنَا) خداوند عمل بندگان را قبول نمی کند، مگر با شناخت ما صدوق، کمال الدین، ج2، باب 4، ح12، ص171.، پس باید امام زمان مان را بشناسیم تا با تن در دادن به ولایت و امامتش، اعمال مان مورد قبول حق تعالی باشد.

در آخر کلام نجوایی میکنم (با طعم گلایه) با امام زمان و غائب منتظَر :
گلایه
گلایه ام ز دلی هست که بی تو مضطر نیست
دو چشم بی هنری که بدون تو ، تر نیست
گلایه ام ز زبانی که بی حیا گشته
و گوش ها که برای گناه ها کر نیست
گلایه ام ز محبین مدعی چو من است
که با زیادی ما، غربت تو کمتر نیست!
هزار داد زدیم ادعای حب تو را
به پیش تیغ ولی یک خبر ز حنجر نیست
همیشه بانگ بلا، هر زمان چو کرب و بلاست
و اقتدای جوانی مان به اکبر (ع)نیست
عجیب نیست چرا پشت پرده ای آقا
ز دشمنان چه بنالی چو دوست یاور نیست
اگر که غیبتتان گشته است طولانی
گلایه ام ز دلم هست که بی تو مضطر نیست

مولای من ! وقتی بغض ناباورِ درد در حنجره ام زندانی است ، وقتی واژه ها در پستوی خاطرات گرد گرفته اند ، وقتی زبانم از تکرار کلام عاجز است ، وقتی می توانم با چشمانم سخن بگویم ، به کلام احتیاج نیست. وقتی نگاه من با نگاه تو آشناست ، زبان احتیاج نیست . پس چشمانم را به تو می سپارم تا در وسعت روشن نگاهت ، بغض های سبز درونم را با تو نجوا کنم.
اللهمَّ اجعَل صَلاتَنا بِهِ مَقبُولةً وَذُنُوبَنا بِهِ مَغفُورةً و دُعاءَنا بِهِ مُستَجابَةً واجعَل أرزاقَنا بِهِ مَبسُوطةً و هُمُومَنا بِهِ مَکفیَّةً و حَوائِجَنا بِهِ مَقضِیّةً و أقبِل إلینا بِوَجهِکَ الکَریم و اقبَل تَقَرُّبَنا إلیک و انظُر إلینَا نَظرَةً رحیمةً نَستَکمِلُ بِها الکِرامَةَ عِندَک ثُمَّ لا تَصرِفها عنَّا بجودِک واسقِنا مِن حَوضِ جَدِّهِ صلّی الله علیه وآلهِ بِکَأسِهِ و بِیَدِهِ رَیّاً رَوِیّاً هَنیئاً سائغاً لا ظَمَأ بعدَهُ یا أرحَمَ الرَّاحمینَ دعای ندبه .

در پایان مقاله ای را تحت عنوان " رجب و درهای گشوده آسمان " تقدیم میکنم. برای مطالعه به ادامه ی مطلب مراجعه کنید. و عجِّل لولیک الفرج و العافیة و النصر التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحیم
الهی!...
ما آنچه را موافق «طبع» ماست، «نشر» میکنیم. طبع ما را منشور حقیقت کن و نشر ما را مطبوع رضا گردان. این نفس را نفیس کن و با یاد خودت انیس، ... ما را بخر، آنگاه ببر.
بانو و غروب جمعه
بانو همواره چشم به آسمان داشت و به دهان پدر. زیرا از زبان پدر راههای آسمان گشوده میگشت. بانو فرمود: فرزندانم حسن، حسین بر بلندای بام روید و هنگامی که نیمی از خورشید به سمت مغرب نزدیک میشود مرا آگاه کنید تا دعا کنم.
مادر! چرا در این زمان میخواهید دعا کنید؟
بانوی جهانیان فرمود:
شنیدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گفت که به یقین در روز جمعه ساعتی است که ممکن نیست شخص مومن از خدای عزوجل امر و کار خیری را درخواست کند مگر این که به او ارزانی میکند. به پدرم عرض کردم: ای رسول خدا! این ساعت چه موقع است؟
فرمودند: زمانی که نیمی از خورشید به سمت غروب نزدیک شود.
آری، تاریخ منتظر این خاندان بوده و خواهد بود.
و برترین دعای عصر جمعه تعجیل در ظهور منتظر است... .
اللهم عجل لولیک الفرج . العافیة و النصر![]()
ای قرآن ناطق و ای ناطق قرآن! سلام بر تو آن هنگام که زلال جاری صدایت دلهای تشنه ما را سیراب می کند. سلام بر تو آن هنگام که یاسهای سپید آیات الهی بر لبانت شکوفا می شود.
ای صاحب عصر و ای امام زمان! سلام بر تو آنگاه که خورشید به استقبالت می آید و درود بر تو آن زمان که ماه با همه ستارگانش جای پایت را بوسه می زنند.
ای امامِ جمعه موعود! سلام بر تو هنگامی که عطر نماز و قنوت به گرد گنبد آسمان می پیچد. سلام بر تو آنگاه که ذکر رکوع و سجودت در محراب زمین جوانه می زند. سلام بر تو هر زمان که از نسیمِ تکبیر و تهلیلت صحن قلبهای عاشق لبریز از خدا می شود.

ای چهاردهمین بدر آسمان خدا! سلام بر تو آنگاه که پلک صبح با سر انگشت محبّتت گشوده می شود و آن هنگام که مهربانترین ماه ها با تبسّم دلنشینت طلوع می کند.
ای عزیز دل ما! سلام بر تو آن زمان که یوسف ماه از حُسن بی حد تو سر در چاه شب فرو می برد و آن هنگام که نسیم دست خدا نقاب از چهره زیبای تو برمی دارد و آفتابِ نگاهت بر اهل زمین سایه می افکند.
ای منتظرِ قیام و قائم منتظر! سلام بر تو هنگامی که [در انتظار سیصد و سیزده کبوتر مشتاق در میان رکن و مقام] می ایستی. سلام بر تو هنگامی که [بر مسند حکومت حقّ و عدالت] می نشینی. و سلام بر ندای ملکوتی أنا المنتقم که تن ستمکاران را در گور به لرزه در می آورد که منادای زهرا در میان در و دیوار بپا خواسته ... .
سلام بر تو که سطر نخستین کتاب انتظاری و سرآغازِ دفتر آرزوها. درودهای بی پایان همه قلبها و قلمها برتو باد .![]()
ای شاه بیت غزل آفرینش اللهی !
همه ی کلماتی را که از نخستین روز آفرینش بر زبان انسان جاری شده است گرد آورده ام و از میان آنها کلمات روشن و سپید را انتخاب می کنم تا عاشقانه ترین دل نوشته ها را با تو نجوا کنم،
همه ی ابرهای کبود و بی تابی را که در آسمان بی کران ازل نقش بسته بودند تا بر سر رهگذاران غریب ببارند و صاعقه ها و رعدهایشان سکوت سرد شب ها را بشکند. به یاری طلبیده ام تا دست هایم را پر از باران و ترانه کنند.مولاى من!
گرچه پایم در محبس زمین بند است، اما دلم در هواى توست. از وراى زمان و مکان تو را مىجویم، هرچند که تو با منى، مانند حضور نور، هوا، آب؛ اما ...
خوشا روزى که هلال رخسار تو بدر کامل گردد. زمین اگرچه گرد خورشید مىچرخد، اما روح آن را مدارى است که گرد تو مىگردد.

تو آن سخاوت سبزی که انتظارت را
همیشه پنجره در پنجره پریشانم
به چشم مؤمن مردم گناه من این است
که با تمام وجودم تو را مسلمانم
چگونه بی تو دل من نجات خواهد یافت؟
منی که بینفس تو غریق طوفانم
شبی برای سکوتم ترانه میخوانی
و من به یمن صدای تو سبز میمانم
فریب آیینهها را نمیخورم هرگز
بیا برای رسیدن تو باش پایانم

مولاى من!
لحظه ای نیاید که آئینه چشمانم، عطر حضورت را در خود حس نکند چرا که پشتوانه نور چشمان من تنها دیدن وجود توست و دستانم یارای برهم زدن جاده اشک، به مقصد لبانم را ندارد، زمانی نجوای لبانم ذکر تو را ندبه می کند
بگذار راحت تر دل ، نوشته کنم :
«من به مانند برگ درختی، روییده در کنار جوی آبی هستم که در گوشه ای محروم از نور خورشیدِ توام، دلم سراسر حزن و عمرم به سرعت گذشتن ثانیه ها و عبور ابرها در حال سوختن است. خورشید عالم تاب هستی و منتهای آرزوهای منتظران بر بدن سرد و دل حزینمان بتاب.
![]()
آقاجان!
جمعه ها در تلاطم ندبه ها خیره می شوم، تا مگر هرم نگاه گرمت مرا نیز در بر بگیرد. دلم در حجاب غیبت گرفت، بیا و مرا از این سکوت رها کن،
مولای من! تویی که در دلم شراره شور می افکنی و جاده لحظه هایم را پر از ترانه عبور می کنی، غنچه وجودمان به امید آبیاری تو تشنه مانده است. بیا ودل خشکیده مرا آب بده، آقا! بیا و مرا از این سکوت لحظه ها جدا کن.
مهدی جان! روزها از پی هم می گذرند و دلها در آتش هجرانت می سوزند، قناری ها دیگر نای نغمه سرایی ندارند و دلها دیگر هوس غزل گفتن.
دیگر نمی توانم بال های پرنده ی دلم را بشکنم تا مانع پروازش به سوی تو شوم دیگر نمی توانم غنچه ای را که با هزاران امید در باغ دلم روییده زیر خاکستر نیمه افروخته ی جانم مدفون کنم.
مهدی جان! هر جمعه به یادت دریای دلواپسی هایم را غزل غزل ندبه می کنم. ![]()
ای نقطه ی وصل زمین و آسمان! در چشمان مهتابی کدامین ستاره خفته ای که حتی یک لحظه به دنیای تف دیده ی دل من سرک نمی کشی؟ بی تو باغ سبز جانمان در انتظار شنیدن قدم هایت زرد شد.

مهدی جان! اگر شوق شنیدن صدای تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم و اگر شوق دیدن چشم هایت نبود، هیچ گاه پلک هایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرف هایت نمی وزید، معنای جهان را نمی فهمیدم.
مهدی جان! تا تو هستی، تا گل سرخ به ناز می روید تا دریا موج می زند، تا خورشید گرم و مهر آینه به ما نگاه می کند، تا کویرها تشنه اند، تا شعله ها سرکش اند. منتظر آمدنت هستم.
![]()
در پایان به خاطر طولانی شدن مطالب عذر خواهی میکنم ، آخه دیر به دیر آپ میکنم به خاطر همین یه مقدار دلنوشته هام ... بگذیریم خلاصه طولانی میشه دیگه.
در آخر هم مقاله ای را تحت عنوان" مصاحبه با قرآن درباره امام زمان علیه السلام " تقدیم میکنم. برای مطالعه به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.