شهادت امام کاظم علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام على المعذَّبِ فى قَعرِ السُّجُون

امام رضاعلیه السلام: زیارَةُ قَبرِ أبی مِثلُ زِیارَةِ قَبِر الحُسَینِ؛

در آن سکوت مه آلود صحرا، آسمان مات و مبهوت ماند تا آن زمان که پیکر تو - که مردى از تیره روشنیها بودى - بر سریر تخته پاره‏اى روى دوش چهار غلام زنگى تا اوج فردا مى‏رفت. هفت پشت آسمان لرزید؛ آن هنگام که روح بلندت از قید و بند زمان مردمان پست دنیازده رهایى مى‏یافت و هق هق گریه عرش شانه‏هاى زمین را تکان داد؛ آن زمان که با تمام وجودت دست اجابت به آسمان بلند کردى: «خدایا! از قفس تنگ تن رهایم کن». این نگاه ستاره‏هاست که امشب چون نگاه خسته تو به خواب رفته و شب ناله‏اى غریب در عزایت سر مى‏دهد و باز دوباره چشم مبهوت زمان گل پرپر دیگرى را دید که در هجوم بادهاى فتنه، در شراره آتش کینه سوخت.

آقاى من! اى غربت بى‏نهایت! پژواک صدایت دایره در دایره از فراسوى ازل تا ابد مى‏رود و تا قیامت همه‏جا محشر کبراى تو خواهد بود؛ تو که یک جهان پنجره از بانگ رسایت بیدار شد.

و هم اکنون این ماییم که فراسوی زمان و وسعت آسمان ماتم کده گشته دل هایمان در عزای شما ؛

و این ماییم که منتظریم !!!

منتظر ندای عالم گیر " أنا المنتقم " و در این راه سخت با نام شما از خدای جلّ و علا مدد می گیریم ، که خود فرموده اید :

طوبی لشیعتنا المتمسکین بحبلنا فی غیبه قائمنا الثابتین علی موالاتنا و البرائه من اعدائنا ، اولئک منا و نحن منهم قد رضو بنا ائمه و رضینا بهم شیعه فطوبی لهم قم طبی لهم ، و هم والله معنا فی درجتنا یوم القیامه .

[کشف الغمه ، ج 3 ، ص 444]

   

حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمود :  

خوشا به حال آن گروه از شیعیان ما که در زمان ( طولانی شدن ) غیبت قائم ما متمسک می شوند به ریسمان ما و برم والات ( محبت )ما و بیزاری از اعداء ( دشمنان) ما و ثابت قدم و استوار باشند ، آنان از ما هستند و ما از آنها هستیم ، به ولایت و امامت ما بر آنان راضی می باشند و ما از ایشان راضی هستیم که شیعیان و پیروان ما باشند ، پس خوشا به حال ایشان و خوشا بر این عقیده و مرام به خدا قسم که ایشان( شیعیان ) در درجه ما ( و در جوار ما ) در روز قیامت قرار دارند .

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
فاطمه

سلام. مرسی که سر زدید وب پر محتوایی دارید بازم بیایید خوشحال میشم "یا علی"

sogand

داتنگ کودکیم... یادش بخیر... قهر میکردیم تا قیامت و لحظه ای بعد قیامت میشد...

طاها

سلام تپش قلبتان آسمانی باد با دخترم در بازار قدم می زنیم. با دستان کوچکش انگشتم را گرفته است. لحظه ای حواسش به سمت مغازه ها پرت می شود. دستانش شل می شود. آرام انگشتم را از دستش خارج می کنم. همین طور دارد می رود. می ایستم نگاهش می کنم. یک لحظه می فهمد مرا گم کرده است. گیج می شود. مبهوت، این طرف و آن طرف را نگاه می کند. شروع می کند به گریه کردن ....................................... دوستی، دخترکم را به بغل می گیرد. اما او مثل مرغی که آماده پرواز باشد، دو دستش را به سمتم رها میکند تا از دستانش ازاد شود. بغلش که می کنم آرام می گیرد. ............................... سر از مهر برمیدارم. دو دستش را به گردنم حلقه می کند. به سجده می روم. می خندد. با من پایین و بالا می شود. سر از مهر برمیدارم: الحمدلله نقل از وبلاگ داستان تپش قلب